سه شنبه 19 مرداد 1389
تاریخچه و متن منشور حقوق بشر كورش بزرگ ، پدر صلح و حقوق بشر (نخستین بیانیه ی حقوق بشر)
منشور
حقوق بشر کوروش بزرگ موسوم به استوانه کوروش (به انگلیسی: Cyrus human
right cylinder) استوانهای سفالین است که در سال ۵۳۹ پیش از میلاد به
فرمان کوروش دوم هخامنشی شاهنشاه ایران ساخته شده و دور تا دور آن
مجموعهای از سخنان و دستورات شاهنشاه به زبان و خط میخی اکدی (بابلی)
نوشته شدهاست. این استوانه که به عنوان «اولین منشور حقوق بشر» در جهان
شناخته میشود،در نیایشگاه اسگیله (معبد مردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر
بابل پیدا شده است. این منشور همینک در موزه بریتانیا نگهداری میشود.
اکتشاف
در
حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲) به هنگام کاوشهای باستانشناسی در بابل
در میانرودان، هورمزد رسام، باستانشناس بریتانیایی آسوریتبار، استوانهٔ
سفالین موسوم به کوروش کبیر را یافت که شامل نوشتههایی به خط میخی بود.
جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتیمتر طول و ۱۱ سانتیمتر عرض دارد
و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان اکدی و به خط میخی بابلی نوشته
شدهاست. بررسیها نشان داد که نوشتههای استوانه در سال ۵۳۹ پیش از میلاد
مسیح به دستور کوروش بزرگ پس از شکست نبونید (بختالنصر) و گشوده شدن شهر
بابل، نویسانده شده، به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایههای شهر بابل
قرار داده شدهاست. در حال حاضر این لوح سفالین استوانهای در بخش «ایران
باستان» در موزه بریتانیا نگهداری میشود.
از
سوی دیگر در سالهای اخیر آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانهای که آن
را از آن نبونبید پادشاه بابل میدانستند، در حقیقت پارهای از استوانه
کوروش بزرگ، از سطرهای ۳۶ تا ۴۳ است. پس از این کشف، این پاره از لوح
استوانهای که در دانشگاه ییل (Yale) در آمریکا نگهداری میشد، به موزه
بریتانیا در لندن انتقال داده شد و به استوانه اصلی پیوست گردید.
در
جریان جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران، منشور کوروش به رغم مخالفت دولت
وقت بریتانیا برای چند روز به ایران آورده شد و به نمایش در آمد.

ساخت منشور
کوروش
دوم یا کورش کبیر، بنیانگذار پادشاهی ایران و آغازگر سلسله هخامنشیان، پس
از تسخیر بابل، در بابل تاجگذاری کرد و اعلام عفو عمومی داد؛ ادیان بومی
را آزاد اعلام کرد؛ برای جلب محبت مردم میانرودان (بینالنهرین)، مردوک که
کهنترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخته، او را نیایش کرد و سپاس گفت.
او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و
جان رعایا بازداشت. او تمامی کسانی را که به اسارت به بابل آورده شده
بودند گرد هم آورد و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند. کوروش همچنین
قوم یهود را نیز از اسارت و بیگاری در بابل آزاد کرد.
به
دستور کوروش، شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانهای سفالین نگاشته
شد به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایههای شهر بابل قرار گرفت.

جایگاه
این
سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته میشود و در سال ۱۹۷۱ میلادی،
سازمان ملل آن را به شش زبان رسمی سازمان منتشر کرد. بدلی از این منشور در
مقر سازمان ملل متحد در شهر نیویورک نگهداری میشود.
در
این لوح استوانهای، کوروش پس از معرفی خود و دودمانش و شرح مختصر فتح
بابل، میگوید که تمام دستاوردهایش را با کمک و رضایت مردوک خدای بابلی به
انجام رسانده است. وی سپس بیان میکند که چگونه آرامش و صلح را برای مردم
بابل و کشور سومر به ارمغان آورده، و پیکر خدایانی که نبونید از
نیایشگاههای مختلف برداشته و در بابل گردآوری کرده بوده را به
نیایشگاههای اصلی آنها در میانرودان و غرب ایران برگرداندهاست. پس از
آن، کوروش میگوید که چگونه نیایشگاههای ویرانشده را از نو ساخته و
مردمی را که اسیر پادشاههای بابل بودند به میهنشان برگرداندهاست. در
این نوشته اشارهٔ مستقیمی به آزادی قوم یهود از اسارت بابلیان نشده، اما
با مطالعه و پژوهش منابع تاریخی مشخص شدهاست که آزادی یهودیان بخشی از
سیاست کوروش پس از فتح بابل بوده است.
بخشی از متن منشور كورش كبیر اولین منشور حقوق بشر در جهان
مردوک
(به معنای بزرگترین سرور یا اهورامزدا)به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر
همهٔ کشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد.
آنگاه او نام «کورش» پادشاه «اَنـْشان»را برخواند. از او به نام پادشاه
جهان یاد کرد.
او تمام سرزمین «گوتی» را به فرمانبرداری کورش درآورد. همچنین همهٔ مردمان «ماد»را. کـورش با همهٔ مردم دادگرانه رفتار می کرد.
کورش با راستی و عدالت کشور را اداره میکرد. مردوک، خدای بزرگ، با شادی از کردار نیک و اندیشهٔ نیکِ این پشتیبان ِمردم خرسند بود.
او
کورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی که خودش همچون
یاوری راستین دوشادوش او گام برمی داشت. لشکر پر شمار او که همچون آب
رودخانهای شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در کنار او
ره میسپردند.
مردوک مقدر کرد تا
کورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی
ایمن داشت. او «نـَبـونـید» شاه را به دست کورش سپرد.
مردم
بابل، سراسر سرزمین سومر و اَکـَّد و همهٔ فرمانروایان محلی فرمان کورش را
پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهرههای درخشان او را بوسیدند.
مردم
سروری را شادباش گفتند که به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به
زندگی بازگشتند. همهٔ ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
از این جا از زبان کورش بازگو میشود:
منم
«کورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابـِل، شاه سومر و
اَکـَّد، شاه چهار گوشهٔ جهان.پسر «کمبوجیه»، شاه بزرگ، شاه «اَنـْشان»،
نـوهٔ «کـورش»(کـورش یکم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیرهٔ «چیش پیش» ،
شاه بزرگ، شاه اَنشان.
از دودمانی کـه همیشه شاه بودهاند و فرمانروایی اش را گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند.
آنگاه
که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم؛همهٔ مردم گامهای مرا با شادمانی
پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوک دلهای
پاک مردم بابل را متوجه من کرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
وضع
داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد ... من برای صلح کوشیدم.
نـَبونید، مردم درماندهٔ بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن
آنان نبود.
من برده داری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همهٔ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.
او
بر من، کورش، که ستایشگر او هستم، بر پسر من «کمبوجیه» و همچنین بر همهٔ
سپاهیان من،برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و
آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوک همهٔ شاهانی که بر اورنگ
پادشاهی نشسته اند؛و همهٔ پادشاهان سرزمینهای جهان، از «دریای بالا» تا
«دریای پایین»(دریای مدیترانه تا دریای فارس)، همهٔ مردم سرزمینهای
دوردست، همهٔ پادشاهان «آموری» همهٔ چادرنشینان،مـرا خراج گذاردند و در
بابل بر من بوسه زدند. از ... تا «آشـور» و «شوش» من شهرهای «آگادِه»،
«اِشنونا»، «زَمبان»، «مِتورنو»، «دیر»، سرزمین «گوتیان» و شهرهای کهن آن
سوی «دجله»که ویران شده بود را از نو ساختم.
فرمان
دادم تمام نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند. همهٔ خدایان این
نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همهٔ مردمانی که پراکنده و آواره
شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم. خانههای ویران آنان را آباد
کردم. همهٔ مردم را به همبستگی فرا خواندم.
هم
چنین پیکرهٔ خدایان سومر و اَکـَّد را که نـَبونید بدون واهمه از خدای
بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوک به شادی و خرمی،به نیایشگاههای
خودشان بازگرداندم، بشود که دلها شاد گردد. بشود، خدایانی که آنان را به
جایگاههای مقدس نخستین شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم
خواستار زندگانی بلند باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیک خواهانه
برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: «به کورش شاه،
پادشاهی که تو را گرامی میدارد و پسرش کمبوجیه جایگاهی در سرای سپند
(روشنایی ِبی پایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین) ارزانی
دار.»
بی گمان در روزهای سازندگی، همگی ِمردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همهٔ مردم جامعهای آرام فراهم ساختم.صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم... .
منبع : ویکی پدیا
دوشنبه 18 مرداد 1389
زندگینامه ویلیام شکسپیر نمایشنامه نویس انگلیسی (1564- 1616 )
در
اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر «استرتفورد» در ایالت
واریک انگلستان، زارعی به نام ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران
او «جان» در حدود سال 1551 در شهر استرتفورد به شغل پوست فروشی مشغول شد و
«ماری آردن» دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در 26 آوریل
1564 پسری به دنیا آورد و نامش را «ویلیام» گذاشت. این کودک به تدریج پسری
فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و زبان
لاتین و
یونانی را فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش،
مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی می گویند كه او ابتدا
شاگرد یك قصاب شد و چون از دوران نوجوانی دلبستگی شدیدی به ادبیات داشت،
در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.

در سال 1582 موقعی که هجده ساله بود، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام «آن هثوی» از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان، زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید. پس از ورود به لندن، به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت از اسبهای مشتریان مشغول شد، ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و به ایفای نقش پرداخت. بعداً وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت. این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت. در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند. تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می دادند. در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در 1597 اولین کمدی خود را به نام «تقلای بی فایده عشق» در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد، نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می آمد. الیزابت در سال 1603 زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد . نمایشنامه های او در تماشاخانه «گلوب» که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه «لرد چیمبرلین» باشند. اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد . این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار «کریستوفر مارلو» و نویسنده نو پای دیگر به نام «جن جانسن» را نیز به اجرا در می آورند ، اما آثار «ویلیام شکسپیر» بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید. شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازی نمایشنامه «هانری هشتم» سوخت و سال بعد، دوباره افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود. شکسپیر در سال 1610 یعنی در 46 سالگی دست از کار کشید و به استرتفورد بازگشت، تا در آنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد. چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود، به دست آورده بود. نمایشنامه هایی که در این دوره از زندگی اش نوشت، عبارتند از« زمستان» و «توفان» که اولین بار در سال 1611 به اجرا در آمدند. در آوریل سال 1616 شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد. مجموعه آثار با توجه به تعداد نمایشنامه هایی که هر ساله از شکسپیر به روی صحنه می رفت، می توان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع می نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه «زنان سر خوش وینزر» (که در سال 1601 اجرا شد) کرده است . شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را در اتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه نوشته است. به احتمال زیاد، شکل فشرده ای از نمایشنامه را - از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی- با شتاب به روی کاغذ می آورده... بعد آن را کمی می پرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق می دادند ، شکل نهایی آن را تنظیم می کرده است. طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازه ای نیستند. در حقیقت او این قصه را از خود خلق نمی کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانه های قدیمی و غیره بر می گرفته است. یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی به نام «شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند» اثر «هالینشد» بوده است. شکسپیر قصه های بسیاری از نمایشنامه های خود از جمله «هانری پنجم»، «ریچارد سوم» و «لیر شاه» را از همین کتاب گرفت. از دیگر آثاری که از نمایشنامه های شکسپیر به جا مانده است، می توان به : هملت، شب دوازدهم، اتللو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رومئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق ... اشاره کرد. نمایشنامه رومئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم ؛ اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می شود. تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای 1591 و 1595 نوشته شده، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می دهد ، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال 1595 باشد. هملت بزرگ ترین نمایشنامه تمامی اعصار است. هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می درخشد و دارای نقاط اوج، جلوه ها و لحظات بسیار کمیک است. می توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد. می توان تا دنیا ، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید. این نمایشنامه، انسان را در خود گم می کند، گاه به بن بست می رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می کشاند. بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می کند و او را در خود فرو می برد

در سال 1582 موقعی که هجده ساله بود، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام «آن هثوی» از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان، زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید. پس از ورود به لندن، به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت از اسبهای مشتریان مشغول شد، ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و به ایفای نقش پرداخت. بعداً وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت. این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت. در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند. تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می دادند. در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در 1597 اولین کمدی خود را به نام «تقلای بی فایده عشق» در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد، نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می آمد. الیزابت در سال 1603 زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد . نمایشنامه های او در تماشاخانه «گلوب» که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه «لرد چیمبرلین» باشند. اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد . این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار «کریستوفر مارلو» و نویسنده نو پای دیگر به نام «جن جانسن» را نیز به اجرا در می آورند ، اما آثار «ویلیام شکسپیر» بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید. شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازی نمایشنامه «هانری هشتم» سوخت و سال بعد، دوباره افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود. شکسپیر در سال 1610 یعنی در 46 سالگی دست از کار کشید و به استرتفورد بازگشت، تا در آنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد. چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود، به دست آورده بود. نمایشنامه هایی که در این دوره از زندگی اش نوشت، عبارتند از« زمستان» و «توفان» که اولین بار در سال 1611 به اجرا در آمدند. در آوریل سال 1616 شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد. مجموعه آثار با توجه به تعداد نمایشنامه هایی که هر ساله از شکسپیر به روی صحنه می رفت، می توان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع می نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه «زنان سر خوش وینزر» (که در سال 1601 اجرا شد) کرده است . شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را در اتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه نوشته است. به احتمال زیاد، شکل فشرده ای از نمایشنامه را - از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی- با شتاب به روی کاغذ می آورده... بعد آن را کمی می پرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق می دادند ، شکل نهایی آن را تنظیم می کرده است. طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازه ای نیستند. در حقیقت او این قصه را از خود خلق نمی کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانه های قدیمی و غیره بر می گرفته است. یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی به نام «شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند» اثر «هالینشد» بوده است. شکسپیر قصه های بسیاری از نمایشنامه های خود از جمله «هانری پنجم»، «ریچارد سوم» و «لیر شاه» را از همین کتاب گرفت. از دیگر آثاری که از نمایشنامه های شکسپیر به جا مانده است، می توان به : هملت، شب دوازدهم، اتللو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رومئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق ... اشاره کرد. نمایشنامه رومئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم ؛ اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می شود. تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای 1591 و 1595 نوشته شده، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می دهد ، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال 1595 باشد. هملت بزرگ ترین نمایشنامه تمامی اعصار است. هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می درخشد و دارای نقاط اوج، جلوه ها و لحظات بسیار کمیک است. می توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد. می توان تا دنیا ، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید. این نمایشنامه، انسان را در خود گم می کند، گاه به بن بست می رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می کشاند. بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می کند و او را در خود فرو می برد
دنبالک ها: منبع ،
تبلیغات 